جلال الدين الرومي

228

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل فرمود كه خاطرات خوش است و چون است ؟ زيراكه خاطر عزيز چيزى است . همچون دام است . دام مىبايد كه درست باشد تا صيد گيرد . اگر خاطر ناخوش باشد دام دريده باشد ، به كارى نيايد . پس بايد كه دوستى در حقّ كسى به افراط نباشد و دشمنى به افراط نباشد كه ازين هر دو ، دام دريده شود . ميانه بايد اين دوستى كه به افراط نمىبايد . در حقّ غير حق مىگويم امّا در حقّ بارى تعالى هيچ افراط مصوّر نگردد . محبّت هرچه بيشتر ، بهتر . زيراكه محبّت غير حقّ چون مفرط باشد و خلق مسخّر چرخ فلكند و چرخ فلك دايرست و احوال خلق هم داير . پس چون دوستى به افراط باشد در حقّ كسى ، دايما سعود بزرگى او خواهد و اين متعذّر است . پس خاطر مشوّش گردد . و دشمنى چون مفرط باشد پيوسته نحوست و نكبت او خواهد . و چرخ فلك داير است و احوال او داير ، وقتى مسعود و وقتى منحوس . اين نيز كه هميشه منحوس باشد ميسّر نگردد . پس خاطر مشوّش گردد امّا محبّت در حقّ بارى در همه عالم و خلايق از گبر و جهود و ترسا و جملهء موجودات كامن است . كسى موجد خود را چون دوست ندارد ؟ دوستى درو كامن است الّا موانع آن را محجوب مىدارد . چون موانع برخيزد آن محبّت ظاهر گردد . چه جاى موجودات ؟ كه عدم در جوش است به توقّع آنك ايشان را موجود گرداند . عدم‌ها همچنانك چهار شخص پيش پادشاهى صف زده‌اند هر يكى مىخواهد و منتظر كه پادشاه منصب را به وى مخصوص گرداند و هر يكى از ديگرى شرمنده زيرا توقّع او منافى آن ديگر است . پس عدم‌ها چون از حقّ متوقّع ايجاداند صف زده كه مرا هست كن و سبق ايجاد خود مىخواهند از بارى . پس از همديگر شرمنده‌اند . اكنون چون